گور پدر تمام لحظاتي که
نمي دانستي چقدر دوستت دارم
گور پدر تمام لحظاتي که
نمي دانستي چقدر خوب است که خوبم!
اينجا ديوانه خانه است ...!!!
تابلوي پشت در را نديدي!؟
اينجا من ترا را از ياد برده ام
و مچاله شده ام توي خودم
گم شده ام ...
در تمام چيزهايي که قرار بود داشته باشمشان
... و ندارمشان
گم شده ام ...
در بازوان کسي
...
شعر مي خوانم
گم شده ام ...
بر تپه اي دور
دور تر از تن ِ بي عشق ِ تو
و آواز مي خوانم با تمام روحم
...
من رفته ام ...
+
نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 2:39 توسط BiraMagh
|
بنام الله
من
همینجایم
همین نزدیکی
حوالی حال و هوای چشمان زمستانیات
نرسیده به
شاهراه وصل قلب نامهربانت
پشت پرچین عادت
جنب بیمهریِ زمانه!
فقط کافیست
بگوئی باش تا برای همیشه بمانم.
فقط کافیست لحظهای نگاهم کنی تا برای
همیشه عاشق باشم.
من همینجایم،
همیشه با تو اما بیتو ...یاحق
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 14:26 توسط BiraMagh
|
بنام الله
دیوانه یعنی مردی بنشیند
و روزهایش را با دور تند بزند عقب ...
عقب ...
عقبتر ...
برسد به چشمان تو
و هی تکرارش کند با دور آرام
و هی در آن لحظه بماند
و هی در آن لحظه بمیرد ...
و نفهمد که همه فهمیده اند دیوانه شده ...
اینروزها روزگارم زرد است
ب
ه حرمت پاییز دارم تحمل میکنم
راستی می دانستی !؟
دیوانگی ام تویی
که بخزم به کنجی و خیالت را ببافم به بلندی شال گردن زمستانی ام ؟
وتازه هرچقدر هم دور بشوی نمیتوانی هم خاطره گی ات را از من بگیری !
این بار هم دوری و دلتنگی و غم ، همگی به من رسید و تو عزیزتر شدی ...
یاحق .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 21:42 توسط BiraMagh
|